
دقایقی پیش که این خبر راشنیدم به شدت شوکه شده و حزن و اندوهی واقعی سراسر وجودم را فرا گرفت.
بارها در این وبلاگ و یا در گفتار با دوستان عنوان کردهام در جستجوی زمان از دست رفته بیشترین تاثیر فکری را روی زندگی من داشته است و همیشه خود را در این تاثیر به اندازه مارسل پروست مدیون مهدی سحابی نویسنده، نقاش و مترجم بزرگ کشورمان میدانم.
بسیار جای تاسف دارد که از امشب فقط میتوانیم بارون درخت نشین، در جستجوی زمان از دست رفته، مرگ آرتیمو کروز و ... را بازخوانی کنیم و دیگر نام دیگری به کارنامه بسیار درخشان مهدی سحابی اضافه نخواهد شد.
مهدی سحابی مترجم بی جانشین، فرهیخته و توانمند کشورمان امشب (یکشنبه 17 آبان) بر اثر سکته قلبی در فرانسه از میان ما رفت ولی همیشه یادش و هنرش در ذهن ما باقی خواهد ماند.
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب میگذرد
متبرک باد نام تو
روحش شاد و یادش گرامی باد
سکوت لورنا: *****

لورنا دختر آلبانیایی تبار به بلژیک مهاجرت کرده و به همراه نامزدش تصمیم دارد به رویایش تحقق بخشیده و یک اسنک بار در بلژیک راه بیندازد. لورنا برای گرفتن اقامت بلژیک از طریق یک واسطه با یک بلژیکی معتاد به نام کلودی ازدواج میکند. کلودی به طرز مشکوکی میمیرد و واسطه, لورنا را مجبور میکند با یک روس که از مافیای روسیه است ازدواج کند ولی لورنا ...
سکوت لورنا آخرین ساخته برادران داردن فیلمسازان پیشرو و صاحب سبک بلژیکی است. سکوت لورنا به مانند چند فیلم اخیر داردنها به عناصری مانند مهاجرت, طبقه متوسط و سطح پائین بلژیک وتنهائی میپردازد. لورنا جوانیست در حاشیه جامعه معاصر بلژیک که در دنیای کوچک خود مقصدی معلوم دارد. ولی جامعه، سعی در تغییر سرنوشت، استثمار و خارج کردن لورنا از دنیای خود دارد.
داردن ها در سکوت لورنا نیز سعی نمیکنند انسان معمولی مانند لوررنا را با شخصیت پردازیهای داستانی و اغراق آمیز به شخصیتی داستانی تبدیل کنند. بلکه لورنا همان شخصیت معمولی اجتماعی تنهائی است که با پرداخت عریان برادران داردن بدون کوچکترین سعی در ایجاد جذابیت در قصه در ذهن شما شکل میگیرد. انسانی معمولی که شاید در سایر فیلم ها کمترین توجهی به آن نکنیم ولی در فیلم داردن ها به کانون توجهات ما تبدیل میشود.
داردن ها به طرز جالبی از ایجاد کششهای داستانی کلاسیک در آثارشان اجتناب کرده و سعی میکنند تا فضای سرد و بی روحی را در روابط ایجاد کنند و این جای تعجب است این اجتنابها کوچکترین خدشه ای بر جذابیت آثار داردنها وارد نکرده و فیلمهایشان به طور کامل مخاطب را درگیر کرده و به فکر وا میدارد.
در آثار داردنها پول و بی پولی به عنوان عناصر اصلی قصه به کار برده میشوند. در سکوت لورنا این قضیه بسیار روشنتر دیده میشود. فیلم با پول و سپرده گذاری لورنا در یک حساب آغاز میشود. علاقه و اعتماد کلودی به لورنا با به امانت گذاری پولش پیش لورنا نمایش داده شده و نزدیک شدن لورنا و کلودی به یکدیگر را میتوان در زمان پرداخت پول برای کلید مشاهده کرد. رابطه کلودی با خانوادهاش نیز توسط پس دادن پول لورنا دیده شده و شاید مهمترین کارکرد پول در فیلم نیز در اواخر پایانی و زمانی باشد که در تاکسی نامزد لورنا و فابیو در حال تقسیم پول هستند.
فیلمنامه بسیار درخشان, بازی عالی خانم آرتا دوبروشی, فیلمبردای بسیار خوب در کنار هنر برادران داردن سکوت لورنا را به فیلمیبسیار درخشان تبدیل کرده است.
لورنا در قیاس با سایر آثار داردن مقداری استاتیک است و بر خلاف آثار گذشته این فیلمسازان در پایانش موسیقی متن دارد. ( که همین تکنوازی پیانو چقدر پایان فیلم را جذاب تر و تاثیر گذار تر کرده است.) ولی این تفاوت ها موجب نمی شود با سبک جدیدی از فیلمسازی روبرو باشیم. زیرااگر سایر آثار این فیلمسازان را دیده باشید با دیدن یک نما متوجه حضور داردن ها در فیلم می شوید.
سکوت لورنا را بسیار دوست داشتم و در میان آثار برادران داردن گامیبه جلو میدانم. در این میان بخش پایانی و نهائی فیلم و حضور لورنا در کلبه جنگلی را یکی از بهترین سکانس های برادران داردن در ساختار و تاثیر و گذاری روی مخاطب میدانم.
سکوت لورنا از بهترین های دهه است.
چند وقتی رفته بودم دنبال سبک دیگرش در موضوعات دیگر. برای جائی می نوشتم حقوق می گرفتم مخاطب زیادی داشت (البته به خاطر مطالب من مخاطب زیاد نبود کلن اونجا مخاطبش زیاد بود) ولی آخرش دیدم هیچ جا خونه آدم نمیشه تصمیم گرفتم قید پولو بزنم برگردم به همین جا! مخاطبای زیادی رو قطعن از دست دادم که ناراحت کننده است ولی امیدوارم دیگه با گذشت زمان همه مخاطبان را از دست نداده باشم!
کلی حرف برای گفتن دارم. سعی می کنم به زودی شروع به انتشار مطالب در همان زمینه های قبلی کنم. یک بخش نیز به اسم سریال باید اضافه کنم. سریال دیدن هم به یکی از شغل های جدیدم اضافه شده است!
دلم برای نوشته های همه شما تنگ شده هرچند از خواندن بیشتر آنان غافل نبودم!
به هر حال من برگشتم و امیدوارم ...
سلامم را تو پاسخگوي. در بگشاي!
منم من! ميهمان هر شبت. لوليوش مغموم.
منم من، سنگ تيپا خورده رنجور.
منم، دشنام پست آفرينش، نغمهء ناجور
نه از رومم، نه از زنگم. همان بيرنگ بيرنگم.
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
....
ادامه مطلب
اول: حوصله فیلم دیدن نداشتم. حوصله سریال دیدن نداشتم. حوصله کتاب خواندن نداشتم. حوصله فوتبال دیدن نداشتم. حوصله گوش دادن به اخبار را نداشتم. غیر از دیدن تصاویر روزانه فیسبوک و کلیپهای به اشتراک گذاشته دوستان حوصله هیچکاری را نداشتم. دچار ناامیدی شده بودم. با خودم هم قهر بودم. به دنبال راه فرار از این بحران روحی بودم. تنها دلخوشیم این بود که اطرافیانم این بار به مانند من بودند؛ مردهای متحرک! تمرکز کافی روی هیچ کاری نداشتم. به مانند شکست خوردهای بودم. بارها این اتفاق افتاده بود که آن هدفی که دارم را بدست نمیآورم ولی این بار تفاوت داشت. هنوز هم نمیدانم تفاوت این بار با دفعات قبل چیست؟ بارها به شعورم توهین شده بود، بیرگ شدهام و اصلن اهمیت نمیدادم ولی این بار تفاوت داشت. اتفاقات را مرور میکنم میبینم در این سه دهه که از عمرم گذشته مشابه این اتفاقات را دیدهام ولی، این بار تفاوت داشت. هر چه خود را تسلی میدادم بازهم تأثیر نداشت. در این جا هم مثل اکثریت اوقات حتا در این یأس و دلمردگی از دوستانم عقب افتاده بودم. توان برون ریزی را هم ندارم. درست یا غلط نمیدانم به هرحال آنها فریادهایی زدند ولی میدانم مانند تماشاگران فوتبال که بعد از باخت تیم خود شیشههای اتوبوس را میشکنند آنها خود را تخلیه میکردند ولی برای من مانند غدهای سرطانی در فکر و وجودم باقی مانده و بعید میدانم این غده سرطانی درمان شود. هنوز هم نمیدانم از 22 خرداد 1388 ساعت 23:59 برای من چه اتفاقی افتاد که یک موضوع تکراری و عادی و بسیار ساده موجب شد ترک زندگی کرده و تمام علایق محدودم را کنار گذاشته و صرفن روی صندلی بنشینم و به صفحه نمایشگر زل زده و pm های دوستان را دنبال کنم و اگر فکر و حوصلهای بود پاسخی دهم. این روزها را میتوانم از تلخترین روزهای زندگیم نام ببرم. برای امید، انسان نیاز به دیدن ناامیدان دارد. برای یافتن امید و روزهای روشن تصمیم دارم رخدادهای 13خرداد به بعد را در وبسایتم برای عبرت خودم بنویسم. از روز جمعه (4/4) به طور ناگهانی و به صورت ظاهری ورق برگشت و در حال بازگشت به زندگی عادی هستم. هرچند غده یا عقده ای که در من و هم نسلانم ریشه دوانده غیر قابل درمان است.
دوم: روز جمعه بعد از مدتها نام تیکور موجب شد به دیدن فیلم (The International) آخرین ساخته این فیلمساز بزرگ اروپائی مشغول شوم. فیلم که تریلری بسیار خوش ساخت است روایتی از یک بانک لوکزامبورگی دارد که قاچاق اسلحه را کشورهای مختلف سازماندهی میکند است. یک مامور جسور اینتر پول قصد سرنگونی سران این بانک را دارد که هر بار شاهدان و همکارانش به طرز عجیبی کشته میشوند. در طول 118 دقیقه فیلم به طور کامل ذهن مخاطب را درگیر میکند و تام تیکور فیلمساز مطرح و صاحب سبک آلمانی با اوج هنر و ظرافت خود مخاطب را همراه میکند. فیلم را بسیار پسندیدم و در کنار سایر آثاری این فیلمساز گامی جدید میدانم. بحث مفصل فیلم برای زمانی است که حوصله باشد...
سوم: به توصیه دوستان روز شنبه به تماشای مستند تهران انار ندارد ساختهی مسعود بخشی رفتم. فیلم که جوایز و تقدیرهای فراوانی را کسب کرده روایتی 60 دقیقهای از تاریخ 200 ساله تهران است. فیلمساز با زبان طنز و هجو با ظرافت و دقتی تحسینبرانگیز به مهمترین رخدادها و فرهنگهای مختلف مردم تهران در دو قرن اخیر میپردازد. نگاههای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی فیلم به جامعه تهران را کاری نو در سینما مستند میدانم. به تمامی دوستان توصیه میکنم این اثر را از دست ندهند. (من سینما آزادی دیدم. در این سینما سالن شهر قصه هر روز ساعت 17 این فیلم رو نمایش میده و همین یک سانس رو دارد.)
چهارم: این روزها مشغول خواندن کتاب عروس ایرانی خاطرات ویلهم لیتن کنسول آلمان در تبریز در سالهای 1914-1915 هستم. نوع نگاه کتاب به وقایع و رخدادها و وقایع یکی از مهمترین بخشهای تاریخ معاصر ایران خواندنی است. نمایش تصویری از ایران که بعد از پشت سر گذاشتن وقایع مشروطیت درگیر حضور روس و انگلیس از طرفی و آلمانهای از سوی دیگر است. این در حالیست که ایران بلاتکلیف سعی در فریاد بیطرفی دارد ولی گوشی شنوا نیست. هر چند بسیار بی ربط است ولی در حین مطالعه کتاب به یاد شاهکار روژه مارتن دوگار "خانواده تیبو"، کتابی که بارها می توان خواند، میافتم. عروس ایرانی برای بازگشت به کتاب خوانی، عنوان خوبی بود. (از دو تا چهار نشان داد هنور حوصله نوشتن ندارم و ذهنم یا دستم یاری نمیکند.)
پنجم: دوست خوبم محسن خیمه دوز مطلبی را در زمینه لمپنیسم در سینما برایم فرستاده اند که با سپاس از ایشان این مطلب به زودی در وبلاگ قرار میدهم (از این فضای سیاست زده رها شویم و بعد زندگی و دیگر هیچ)
بحث انتخابات در کشور ما در عین سادگی بسیار پیچیده است! اگر تفکرات سیاسی حاکم درکشور را به صورت عامیانه به دو گروه چپ و راست یا اصلاحطلب و اصولگرا تقسیمبندی کنیم (تقسیمبندی و تعریف صحیحی نیست ولی برای نیل به مقصود یا حداقل نامگذاری ما کمک است)، بحث انتخابات به بحث جالبی تبدیل میشود.
۱. معمولن در کشور دو جریان عمده فکری برای دست یافتن به قدرت رقابت میکنند ولی نتیجه انتخابات در ایران همیشه وابسته فقط به یک متغیر است. جناح اصولگرا- محافظهکار، راست یا هر اسم دیگری که برایشان بگذاریم همیشه در تمامی انتخابات دارای رای ثابت ۲۵تا ۳۰٪ است. طرفداران این جناح بسیار وفادار بوده و همیشه در تمامی انتخابات مشارکت فعال دارند.برایشان برنامه و نام کاندید اصلن اهمیت ندارد فقط کافیست بزرگانشان از کاندیدایی حمایت کنند و تمام این ۲۵ تا ۳۰٪ به او رای دهند.
از سوی دیگر جناح اصلاح طلب - دوم خردادی - چپ و یا هر نام دیگری که بر آنها بگذاریم جناحی هستند که در صورت حضور و مشارکت مردمی بیش از ۶۰٪ آرا را به خود اختصاص می دهند. آرای آنها وابسته به حضور مردم است و طرفداران آنها معمولن افرادی هستند که انتخابات را تحریم کرده و یا تمایلی به شرکت در انتخابات ندارند.
همین موضوع معمولی موجب پارادوکسی عجیب در کشور شده است. محافظهکارها از سوی موافق عدم مشارکت مردمی هستند، زیرا حضور مردم همیشه مساوی است با شکست آنها در انتخابات، ولی از سوی دیگر با توجه به حضور آنها در عرصه اصلی قدرت و تمامی مراکز استراتژیک کشور عدم حضور مردم را نیز تلنگری به عنوان عدم مشروعیت خود میدانند. بحث جناح مخالف متفاوت است. اصلاحطلبها به دنبال حضور اکثریتی مردم برای پیروزی در انتخابات هستند ولی از سوی دیگر عدم حضور مردم برای آنها موجب زیر سوال بردن مشروعیت محافظهکارها میشود همین موجب میشود معمولن در بین سران هر دو گروه اختلاف باشد.
لذا همین متغیر مردمی است که در کشور تعیین کننده است.
۲. به نظر من زمانی که مردم از شرایط خود راضی نیستند چهار راه پیش روی خود دارند:
الف: انقلاب
ب: کودتا و مبارزات مسلحانه
پ: مبارزه منفی
ت: شرکت در انتخابات
الف انقلاب به نظر میرسد در جامعه جدید دیگر خریداری ندارد و اگر واقع بینانه نگاه کنیم آسیبش از مزایای آن در همه جا بیشتر است. ویژگی اصلی انقلابیون این است که میدانند چه نمی خواهند ولی نمیدانند چه میخواهند . متاسفانه در حال حاضر جامعه نیز دارای همین تفکر اتقلابی است.
ب: کودتا بدترین انتخاب برای ماست. کودتا توسط نظامیان انجام میشود و سلطه نظامیان بر کشور پایان تمام کور سوهای نجات است.
پ: عدهای اعتقاد دارند با شرکت نکردن در انتخابات میتوان مبارزه منفی انجام داد و اعتراض خود را به گوش دولتمردان برسانند. ولی سؤالی که در اینجا مطرح است ( خطاب به خودم هم) این است که آیا این روش در طی این سی سال نتیجه داده است؟ یا اینکه تا حالا کجای دنیا حتا دموکراتترین کشورها عدم مشارکت اکثریتی مردم موجب تغییر اون نظام و حکومت شده است؟
ت: شرکت در انتخابات حتا به نوعی که موجب تغییر ۵٪ شود. کشورهای که حکومت درونی دیکتاتوری دارند و حکام آنها نگاه توتالیتر دارند ترجیح میدهند مردم کمتر در نمادهای دموکراسی مشارکت کنند. منزوی شدن مردم موجب پیشبرد بهتر اهداف است. لذا حضور مردم میتواند حرکت مثبتی به شمار آید و قطره قطره به یک نظام دموکراتیک تبدیل شود.
این چهار مورد البته صرفن تئوری من است. ممکن است راهها دیگری هم باشد.
۳. این روزها بحث ضرورت شرکت در انتخابات در بین تمامی اقشار جامعه مطرح است. شاید تب و تاب این روزهای کشور را بتوان ماکت کوچکی از حرکات خود جوش مردمی و دانشجوئی سال ۷۶ و انتخاب خاتمی به عنوان رئیس جمهور دانست. امسال چهار کاندیدای مختلف که به ظاهر دارای چهار دیدگاه مختلف هستند در صحنه حضور دارند.
محمود احمدینژاد را شاید بتوان متناقضترین سیاستمدار دنیا دانست. سیاستمداری که هیچکس را نمیتوان یافت نسبت به او حس بیتفاوتی داشته باشد. مردم نسبت به او نسبت تنفر و علاقه دارند. طرفداران سینه چاکش او را مردمیترین و بهترین نمونه مدیریت کشور دانسته و مخالفانش چنان حس تنفری به او دارند که حاضرند دست به هرکاری برای رای نیاوردنش بزنند! تمایل بیشتر مردم برای شرکت کردن در انتخابات نسبت به دوره قبل را میتوان برای جلوگیری از انتخاب مجدد او دانست. به هر حال در حال حاضر او را میتوان پیشتاز انتخابات دانست. پیش بینی می شود او حداقل ۱۲ میلیون رای، در مرحله اول خواهد داشت.
مهدی کروبی دوره قبل با شعار ۵۰ هزار تومان وارد شد و جالب اینکه رای بسیار خوبی هم کسب کرد. ولی در این دوره تا همین چند روز پیش تفاوت عمدهای در نگاهش نسبت به چهارسال پیش دیده میشد. کروبی چهار سال پیش جامعه تنگدست کشور را هدف گرفته بود ولی این دوره با جمعآوری تعداد زیادی از تکنوکراتها و استراتژیستهای اصلاحطلب جامعه میانی و نسبتن روشنفکر کشور را هدفگذاری کرده است. دادن شعارهای مانند برخورد با نظارت استصوابی آزادیهای مدنی و ... شعارهائی است که به گروه خونیش نمی خورد! کروبی را اطرافیان و مشاوران او به چهره این دوره انتخابات تبدیل کردهاند. بسیاری این را ویژگی مثبت او میدانند هرچند من موافق نیستم. حضور کرباسچی که معمولن از هر چهار سال ۳ سال و ۸ ماه زندان یا خاموش است و برای ۴ ماه و تبلیغات انتخاباتی وارد میشود یا عبدی روزنامهنگار که اعتراف کرده با پول آمریکا در طول دولت خاتمی برای براندازی نظام فعالیت میکرده، زیدآبادی روزنامه نگار که در دولت خاتمی تندترین حملات را به سنتیهای اصلاحطلب (همین گروه کروبی) برای جلوگیری از تندرویگروههای افراطی اصلاحطلب داشت را من نکته مثبتی نمیدانم. هنوز برایم سؤال است ابطحی که خود را سینه چاک خاتمی میدانست چگونه بعد از حمایت خاتمی از میرحسین موسوی به سمت کروبی آنهم در فاصله چند روز تغییر جهت داد. افراد دور کروبی بارها رنگ عوض کرده و چه تضمینی است بعد از همین انتخابات بازهم رنگ عوض نکنند؟
میرحسین موسوی را به عنوان یک شخص بسیار احترام قائلم. روحیه هنرمندانه خود و همسرش او را از معدود سیاستمدارای کشور کرده که در ذات خود به هنر اعتقاد دارند. میرحسین تحصیل کرده، قبل از انقلاب بوده و با هیچ رانتی تحصیل نکرده است. در دوران نخستوزیریاش در بدترین شرایط اقتصادی بهترین آمار را به نسبت بر جای گذاشت. ولی در کل از او در این انتخابات جز کلی و پراکندهگوئی نشنیدم. تنها مزیتش حمایت خاتمی از اوست. ضمن اینکه او متهم به سکوت در برابر بسیاری از رخدادهای دو دهه اخیر است.
اما محسن رضائی را مفیدترین کاندیدا و با هدفترین آنها میدانم. رضائی با هدف کاهش آرای احمدینژاد وارد شد. بعد با مشاوره دانش جعفری (مسئولی که در تمام دولتها سمت داشته است) برنامههای اقتصادی - سیاسی عالی ولی رویائی را ارائه داد. به هرحال فکر کنم او تنها کسی است که با هدف درست وارد شده و به قول فوتبالیها بسیار هم بی حاشیه است. اگر هر چقدر از آرای احمدینژاد را هم بشکند در کار خود موفق بوده است. پس از هم اکنون فارغ از نتیجهای میتوان او را پیروز انتخابات دانست.
بزرگی که بسیار از او یاد گرفته همیشه به من میگوید انسانهای پیچیده رفتار سادهای دارند و انسانهای ساده رفتار پیچیده. سادگی عین قدرت است و افرادی که رفتار ساده دارند نشان از قدرت و پیچیدگی آنهاست.
دوست دارم بدانم بازی انتخابات در ایران رفتار پیچیدهای دارد یا ساده!
این روزها این مطالب پراکنده در ذهنم مرور میشوند. ایکاش هرچه زودتر این بازی نیز تمام شود تا به کارمان برسیم!
بعد از تحریر: یکی از دوستان برای جائی ازمن مقاله انتخاباتی خواست ومن هم این مطلب را تایپ کردم بعد از اتمام دیدم به قدری پراکنده وبی ربط است به درد هیچ جا نمیخورد ولی ازاونجائی که کلی تایپ کرده بودم حیفم اومد حذفش کنم و از سوی حوصله ادیت مجدد هم ندارم پس گفتم کی به کیه میگذارمش توسینما پارادیزوی خودم!
با یکی از دوستان در مورد شخصیتهای محبوب سریالها صحبت میکردیم و از آنها نام میبردیم که به یکباره این دوست نکته سنج به نکته جالبی اشاره کرد . با نام بردن از شخصیتهای محبوب من در سریالها او اعتقاد داشت قهرمانان من غیر عادی هستند. او بعد از شنیدن قهرمانان گفت...
اول شخصیت های محبوب رو بگم:
سریال لاست: در لاست محبوبترین شخصیت من بن است. در کنار بن، کلیر و تا حدودی ساویر (جیمز) قهرمانان من در این سریال هستند. لاست بدون بن برای من معنایی ندارد.
سریال فرار از زندان : در فصل اول و دوم بلیک، کلیرمن و سارا تانکاردی قهرمانان من بودند. در ادامه نسبت به سارا بی تفاوت شده و به طرفدار فرناندو سوکره تبدیل شدم.
سریال هفت وجب زیر خاک (Six feet under): نیت و روث قهرمانان من در این سریال هستند. به خصوص روث که خیلی راحت با شخصیتش ارتباط برقرار میکنم.
سریال قهرمانان: در قهرمانان تعداد قهرمانهای من کمی بیشتر است. سایلر (Sylar) محبوبترین شخصیت من در این سریال است. در کنار این شخصیت هیرو ناکامورا دوست داشتنی و کلیر بنت هم از چهرههای محبوب من هستند. البته نواه بنت نیز از جمله شخصیتهای نسبتن محبوبم در این مجموعه است.
در 24: در فصل 1 و 2 این سریال نینا مایرز و جرج میسون رو دوست داشتم. جرج میسون از جمله کارکترهائی است که در هر مجموعه ای باشند من طرفدارشان می شوم. در ادامه این سریال شخصیت محبوبی نیافتم!
گریز آناتومی: این سریال از معدود مجموعههائیست همه شخصیتها را دوست دارم. ولی ایزی و کریستینا برایم معمولن جذابترند.
کمی که به عقبتر برگشتم هم دیدم در دوران نوجوانی محبوبترین چهره تلویزیونی من جاناتان گرت در مجموعه تلویزیونی در برابر باد (Against the Wind) بود.
بعد از صحبت در مورد این شخصیتها، دوست عزیز و روانشناسم فرمودند: "در طول زمان دچار تغییر شخصیت شده و گرایش به سمت شخصیتهای گوشهگیر یا منفی پیدا کردهای. فاصله جاناتان گرت با طرفداری از سایلر، کلیرمن، بلیک و ... نشان از این تغییر دارد. این نگاه نشان میدهد حتمن نیاز به چند جلسه مشاوره، با یک روانشناس داری!!!"
نتیجهگیری این دوست من را به یاد نتایج تستهای فیسبوک انداخت!
بعد از تحریر: به نظر می رسه بعد از یک زندگی خوب با ویراستار عزیز، باید به دنبال جدایی مسالمتآمیز و یافتن ویراستار جدید باشم!!
The Class (Enter les murs) ****

کلاس نگاهی واقعگرایانه به روند تحصیل، اختلاف فرهنگی ، نارضایتی و سرکشی نوجوانان و اختلاف شدید فرهنگی بین جامعه چند ملیتی حومه پاریس که مرکز بحرانهای یک دهه اخیر بوده است، دارد. کلاس نگاهی نیمه مستند به یک کلاس درس یک ساله بر اساس تجربیات واقعی فرانسوا بگودو در طول یک سال تحصیلی دارد. در این کلاس درس شاهد نمونههای رایج و کلیشهای آثار سینمائی پیشین مبنی به خوب مطلق بودن معلم و روحیه فداکاری و از خودگذشتگی وی برای نجاب کلاس و بشریت نیستیم. بلکه در ایکه در این فیلم با کلاسی واقعی، معلمی واقعی، دانشآموزان واقعی و فضای واقعی طرف هستیم. در کلاسی که معلم عصبانی میشود به دانشآموزانش توهین میکند، دانشآموزان هم شخصیتی واقعی را بازی میکنند. مخاطب در فیلم با درام و قصهای جذاب طرف نیست, بلکه کنشها و رفتار واقعی تعدادی دانشآموز و معلم آینه ای از جامعه و نسل جدید را به نمایش می گذارد. نسلی سرکش با ذهنیتی انقلابی که فقط می دانند نمی خواهند و نمی دانند چه می خواهند!
کلاس هشداری به جوامع مدرن مبنی بر نارضایتی نسل جدید از شرایط موجود است. نامیدی و نگرانی در میان معلمان و دانشآموزان کلاس موج میزند. و شاید تنها نقطه امید فیلم وجود معلمی است که واقعبینانه میداند نسل بعد و نسلی که قرار است آینده را بسازد همین افرادند پس باید با آنها ارتباط برقرار کرده و همدیگر را درک کنند هرچند او هم از نقاط ضعف انسانی مبرا نبوده و گاه خود مرتکب اشتباهات فاحشی میشود.
لوران کانته با جسارتی مثال زدنی به پرده و صریح با دوربین خود به کلاس نمادین وارد شده و از نمایش مستندگونه هیچ کنشی نمیهراسد. او وظیفه خود را در روایت و نمایش به نحو احس انجام داده و همین صراحت موجب شده که ذهن مخاطب به طور کامل با فیلم درگیر شود. در فیلم کوچکترین نکات از نگاه فیلمساز پنهان نمانده و بی پروا به درون معظلات اجتماعی رفته است. در کلاس درس زوج کانته و بگودو مقداری شعار و حرفهای بزرگ فسلفی را در دهان دانشآموزان و معلم قرار نداده بلکه با هنرمندی و ظرافت خاصی سعی کرده تمام ذهنیات و پیامها بر اساس صحبتهای دانشآموزان بیان شود.
کلاس به لحاظ ساختار فیلم مدرنی است. سینمای نو فرانسه است. اکثریت فیلم در محیط بسته یک کلاس میگذارد، قصه نمیگوید، از صحنههای اکشن و جلوههای ویژه خبری نیست، بازیگران بازی نمیکنند بلکه دانشآموز و معلم هرکدام نقش واقعی خود را اجرا میکنند، شخصیت مثبت و منفی و سفید و سیاه نداریم ، دارای قصه کلاسیکی نیست، اکثریت فیلم صرف صحبت و دیالگهای شخصیتهای مختلف شده و بیشتر فیلم دیالگ است و جالب است با تمام این موارد مخاطبی که درگیر فیلم شود تا پایان آن احساس خستگی نمیکند و این جادوی لوران کانته و فرانسوا بگودو است. فیلم خود را مقید به هیچ سبک و ساختار کلاسیکی نکرده و سعی در نمایش آزادی دارد. بازی و حضور بازیگران در فیلم نیز دارای هیچ قید و بندی نبوده و کاملاً آزادانه است.

کلاس ما را دچار چالش عجیبی میکند. چالش و پرسشهای مهمی که باید برای آنها پاسخ یافت. مهمترین نکته فیلم این است که کلاس چه دوستش داشته باشیم چه خستهکننده باشد ما را به تفکر میاندازد. ویژگی که سینمای اصیل فرانسه همیشه در آن پیشرو بوده است.
در بخشی از فیلم یکی از شاگردان کلاس سرکش کلاس آینده خود را اینگونه ترسیم میکند.
"میخواهم پلیس شوم زیرا همه پلیسهای فرانسه بد هستند و من میخواهم اولین پلیس خوب باشم!"
نام اصلی فیلم "Enter les murs" (در میان دیوارها) است که با عنوان بین المللی "کلاس" پخش شده است.
