ادامه مطلب
اول: حوصله فیلم دیدن نداشتم. حوصله سریال دیدن نداشتم. حوصله کتاب خواندن نداشتم. حوصله فوتبال دیدن نداشتم. حوصله گوش دادن به اخبار را نداشتم. غیر از دیدن تصاویر روزانه فیسبوک و کلیپهای به اشتراک گذاشته دوستان حوصله هیچکاری را نداشتم. دچار ناامیدی شده بودم. با خودم هم قهر بودم. به دنبال راه فرار از این بحران روحی بودم. تنها دلخوشیم این بود که اطرافیانم این بار به مانند من بودند؛ مردهای متحرک! تمرکز کافی روی هیچ کاری نداشتم. به مانند شکست خوردهای بودم. بارها این اتفاق افتاده بود که آن هدفی که دارم را بدست نمیآورم ولی این بار تفاوت داشت. هنوز هم نمیدانم تفاوت این بار با دفعات قبل چیست؟ بارها به شعورم توهین شده بود، بیرگ شدهام و اصلن اهمیت نمیدادم ولی این بار تفاوت داشت. اتفاقات را مرور میکنم میبینم در این سه دهه که از عمرم گذشته مشابه این اتفاقات را دیدهام ولی، این بار تفاوت داشت. هر چه خود را تسلی میدادم بازهم تأثیر نداشت. در این جا هم مثل اکثریت اوقات حتا در این یأس و دلمردگی از دوستانم عقب افتاده بودم. توان برون ریزی را هم ندارم. درست یا غلط نمیدانم به هرحال آنها فریادهایی زدند ولی میدانم مانند تماشاگران فوتبال که بعد از باخت تیم خود شیشههای اتوبوس را میشکنند آنها خود را تخلیه میکردند ولی برای من مانند غدهای سرطانی در فکر و وجودم باقی مانده و بعید میدانم این غده سرطانی درمان شود. هنوز هم نمیدانم از 22 خرداد 1388 ساعت 23:59 برای من چه اتفاقی افتاد که یک موضوع تکراری و عادی و بسیار ساده موجب شد ترک زندگی کرده و تمام علایق محدودم را کنار گذاشته و صرفن روی صندلی بنشینم و به صفحه نمایشگر زل زده و pm های دوستان را دنبال کنم و اگر فکر و حوصلهای بود پاسخی دهم. این روزها را میتوانم از تلخترین روزهای زندگیم نام ببرم. برای امید، انسان نیاز به دیدن ناامیدان دارد. برای یافتن امید و روزهای روشن تصمیم دارم رخدادهای 13خرداد به بعد را در وبسایتم برای عبرت خودم بنویسم. از روز جمعه (4/4) به طور ناگهانی و به صورت ظاهری ورق برگشت و در حال بازگشت به زندگی عادی هستم. هرچند غده یا عقده ای که در من و هم نسلانم ریشه دوانده غیر قابل درمان است.
دوم: روز جمعه بعد از مدتها نام تیکور موجب شد به دیدن فیلم (The International) آخرین ساخته این فیلمساز بزرگ اروپائی مشغول شوم. فیلم که تریلری بسیار خوش ساخت است روایتی از یک بانک لوکزامبورگی دارد که قاچاق اسلحه را کشورهای مختلف سازماندهی میکند است. یک مامور جسور اینتر پول قصد سرنگونی سران این بانک را دارد که هر بار شاهدان و همکارانش به طرز عجیبی کشته میشوند. در طول 118 دقیقه فیلم به طور کامل ذهن مخاطب را درگیر میکند و تام تیکور فیلمساز مطرح و صاحب سبک آلمانی با اوج هنر و ظرافت خود مخاطب را همراه میکند. فیلم را بسیار پسندیدم و در کنار سایر آثاری این فیلمساز گامی جدید میدانم. بحث مفصل فیلم برای زمانی است که حوصله باشد...
سوم: به توصیه دوستان روز شنبه به تماشای مستند تهران انار ندارد ساختهی مسعود بخشی رفتم. فیلم که جوایز و تقدیرهای فراوانی را کسب کرده روایتی 60 دقیقهای از تاریخ 200 ساله تهران است. فیلمساز با زبان طنز و هجو با ظرافت و دقتی تحسینبرانگیز به مهمترین رخدادها و فرهنگهای مختلف مردم تهران در دو قرن اخیر میپردازد. نگاههای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی فیلم به جامعه تهران را کاری نو در سینما مستند میدانم. به تمامی دوستان توصیه میکنم این اثر را از دست ندهند. (من سینما آزادی دیدم. در این سینما سالن شهر قصه هر روز ساعت 17 این فیلم رو نمایش میده و همین یک سانس رو دارد.)
چهارم: این روزها مشغول خواندن کتاب عروس ایرانی خاطرات ویلهم لیتن کنسول آلمان در تبریز در سالهای 1914-1915 هستم. نوع نگاه کتاب به وقایع و رخدادها و وقایع یکی از مهمترین بخشهای تاریخ معاصر ایران خواندنی است. نمایش تصویری از ایران که بعد از پشت سر گذاشتن وقایع مشروطیت درگیر حضور روس و انگلیس از طرفی و آلمانهای از سوی دیگر است. این در حالیست که ایران بلاتکلیف سعی در فریاد بیطرفی دارد ولی گوشی شنوا نیست. هر چند بسیار بی ربط است ولی در حین مطالعه کتاب به یاد شاهکار روژه مارتن دوگار "خانواده تیبو"، کتابی که بارها می توان خواند، میافتم. عروس ایرانی برای بازگشت به کتاب خوانی، عنوان خوبی بود. (از دو تا چهار نشان داد هنور حوصله نوشتن ندارم و ذهنم یا دستم یاری نمیکند.)
پنجم: دوست خوبم محسن خیمه دوز مطلبی را در زمینه لمپنیسم در سینما برایم فرستاده اند که با سپاس از ایشان این مطلب به زودی در وبلاگ قرار میدهم (از این فضای سیاست زده رها شویم و بعد زندگی و دیگر هیچ)
